اخرین ویرایش در 8 شهریور, 1404 توسط سردبیر
تئودور آدورنو، فیلسوف و موسیقیشناس برجسته مکتب فرانکفورت، در کتاب «فلسفه موسیقی نو» نشان میدهد که موسیقی مدرن، با تمام پیچیدگیها و گسستهایش، میتواند به زبان اعتراض بدل شود؛ زبانی که برخلاف انتظار، نه برای سرگرمی بلکه برای بازتاب حقیقت تاریخی و مقاومت در برابر سلطه فرهنگی بهکار میرود.
به گزارش ایسنا، مسعود اسماعیلی، منتقد هنری، در یادداشتی با عنوان «هنر مدرن در برابر ایدئولوژی» به بررسی خوانش انتقادی آدورنو از دو قطب مهم موسیقی قرن بیستم، آرنولد شوئنبرگ و ایگور استراوینسکی، پرداخته است. آدورنو در این اثر، موسیقی را نه صرفاً پدیدهای زیباییشناختی، بلکه محصولی اجتماعی و تاریخی میداند که در بستر روابط تولید، ساختارهای قدرت و بحرانهای زمانه شکل میگیرد.

شوئنبرگ؛ صدای حقیقت در جهان گسیخته
آدورنو شوئنبرگ را نماینده رادیکالیسم مدرن میداند؛ هنرمندی که با گسست از سنت تونالیته و حرکت بهسوی نظام دوازدهصدایی، تلاش میکند اضطرابها، تناقضها و پیچیدگیهای جهان مدرن را بازتاب دهد. موسیقی او، هرچند برای گوشهای عادتکرده به ملایمت ناخوشایند است، اما از نظر آدورنو، دقیقاً به همین دلیل صادقانهترین زبان زمانه ماست. شوئنبرگ در برابر تجاریسازی هنر و یکدستشدن فرهنگ ایستادگی میکند و موسیقیاش را به ابزاری برای مقاومت تبدیل میسازد.
استراوینسکی؛ بازگشت به فرمهای تثبیتشده
در مقابل، آدورنو استراوینسکی را نماد گرایشی میداند که با وجود نوآوریهای تکنیکی، به ساختارهای گذشته بازمیگردد و نوعی نوکلاسیکگرایی را بازتولید میکند. او موسیقی استراوینسکی را متهم به «شیءشدگی» و قطع ارتباط با سوبژکتیویته میکند؛ هنری که بهجای مواجهه با بحرانهای اجتماعی، به آیینگرایی و بازنمایی کودکانه یا بدوی گرایش دارد و ناخواسته میتواند با ساختارهای اقتدارگرا همسویی پیدا کند.
دو مسیر پیشروی هنر مدرن
از نگاه آدورنو، تقابل شوئنبرگ و استراوینسکی تنها تقابل دو آهنگساز نیست، بلکه نماد دو مسیر متفاوت در هنر مدرن است: هنر بهعنوان مواجهه انتقادی با تاریخ یا هنر بهعنوان عقبنشینی به فرمهای تثبیتشده. مسیر نخست، هرچند دشوار و نخبهگرایانه، تنها راهی است که میتواند از ادغام در فرهنگ کالاییشده بگریزد و حقیقت تاریخی را بیان کند.
موسیقی بهمثابه مقاومت
آدورنو با بهرهگیری از مفاهیم دیالکتیک و نفیگرایی، نشان میدهد که موسیقی مدرن میتواند در برابر فشارهای ایدئولوژیک ایستادگی کند. او پیچیدگی و گسست در موسیقی شوئنبرگ را نه ضعف، بلکه ضرورتی برای بازتاب جهان بحرانی قرن بیستم میداند. همین موضع، او را در تضاد با جریانهای موسیقیدوست زمانهاش قرار داد که نوآوریهای رادیکال را غیرقابل فهم یا نخبهگرایانه میدانستند.
ساختار کتاب و اهمیت نظری
«فلسفه موسیقی نو» از دو فصل اصلی تشکیل شده است: «شوئنبرگ و پیشرفت» و «استراوینسکی و احیاگری». در هر فصل، تحلیلهای موسیقایی با تفسیرهای فلسفی و جامعهشناختی درهم تنیده شدهاند. آدورنو با دقتی موشکافانه به فرم، هارمونی و بافت موسیقی میپردازد و آنها را در چارچوب تحولات تاریخی و سیاسی زمانه تحلیل میکند.
این کتاب نهتنها برای موسیقیشناسان، بلکه برای علاقهمندان به نظریه انتقادی، فلسفه هنر و تاریخ فرهنگی قرن بیستم اهمیت دارد. آدورنو در این اثر نشان میدهد که هنر، اگر بخواهد حقیقتی را بیان کند، نباید خود را با سلیقه عمومی و سطحیپسندی تطبیق دهد. «فلسفه موسیقی نو» را میتوان مانیفستی هنری و سندی تاریخی دانست؛ اثری که موسیقی را به زبان اعتراض و آینهای از حقیقت اجتماعی بدل میسازد.

من مرتضی تبسمی هستم و بیش از 26 سال هست که در دنیای خبر فعال هستم.